![]() |
![]() |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:40 توسط تارا |
|
|
تو سر بردار از خاک سرت روی سینه ام بگذار برای گفتن لالایی به تو نازنینم .. دلم تنگ است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:41 توسط تارا |
|
|
رویاها به فاجعه ای بدل شد اوار ارزوها فرو ریخت من و تو ماندیم زیر خروارها خرابه های ارزوهایمان بال پروازمان شکست برای گفتنی هایی که باید ابراز میکردیم اوخ ... که برای گفتنش دیر شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:24 توسط تارا |
|
|
نا گفته هایی از عشق که برای گفتنش خیلی دیر است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:14 توسط تارا |
|
|
تو نمیدانی ... واژه ها چقدر سختند که گویای جدایی باشند تو نمیدانستی برای امدنت ترانه ای ساخته بودم از جنس باران !!! شفاف و زلال و پاک تا ایینه ای باشد ، از تجسم یک عشق پاک به لطافت بارانی که هر قطره اش رنگ عشق را در خود متجلی میکند صدای اهنگ دل انگیز باران در سکوت کوچه ای که طنین صدای تو را دارد اسمان دیگر گرفته و مه آلود نیست بلکه آسمانی صاف پر از ستاره که زندگی را به من باز میگرداند ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:10 توسط تارا |
|
|
تو رفتی ... حتی فرصتی نشد تا برایت دستی تکان دهم خواهش دلم را زیر پا گذاشتم فرار کردم از خودم... مبادا وادارم کند دستهایمان به هم برسد .. و تو اینجا بودی و قلب من مالامال اندوه دوریت لبریز غم نداشتنت و من تنها در نبود تو تنها گریستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:41 توسط تارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:14 توسط تارا |
|
|
خوب میدانم در کوچه ای که عبور سبز عشق ممنوع است بر سر درش نوشته اند ... عشق ممنوع سایه سکوتی مبهم بر در و دیوار خانه ها خط بطلانی کشیده است عبور سایه های سیاه و وهم انگیز در تراکم توده های انبوه مردمی که غافلند و غافلند کجا میتوان یافت رهایی را عشق را سکون را؟ پاکی باران را ؟ ترنم آهنگی را ...کسی با صدای حزن انگیزش میخواند سرود جدایی را وای که صدای باران ... دانه هایش زمین تشنه را می بلعند چه جانکاه است اما ... ابرهای سیاه میبارند تا دل آسمان صاف شود غافل از اینکه آفتاب مرده است مرده است ... و سایه ها چه غریبانه اند و من از پنجره گشوده به ایوان خانه ام مینگرم کوچه ای را که مردمی را که هماره با من اند و هیچوقت نشانی از انها نیست . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:32 توسط تارا |
|
|
بازی روزگار با من و توست؟ گذشت زمان برای همه است؟ کاش زمان در یک آن می ایستاد این ثانیه ها را به ما بر میگرداند ایکاش هیچوقت دلتنگی نبود ایکاش غم نبود از دست دادن کسانی را که دوستشان میداشتی نبود دلها آیینه مهربانی بود ایکاش فقط عشق بود .. عشق بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:25 توسط تارا |
|
|
لاله ها هنوز داغدارند ... شبنم صبحگاهی اشکهای شب پیشین است که بر روی گلبرگها نشسته است چه خونین جگرند که لابد نمیتوانند آزادانه اشک بریزند ... چه التهابی دارد چشمهایی که در خفا میگریند ثانیه ها ...با حتی لحظه ها ... یا ماه ها یا سالها باید بنشینند تا شبنم زلال اشکهایشان غمها را از دلشان پاک کند ایا آرزوی محالی است تحقق این انتظار!!!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:15 توسط تارا |
|
|
دوستی نوشت: عشق آلوچه نیست که نمکش بزنی دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه .... باید واسش زانو بزنی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2:10 توسط تارا |
|
|
من کسی بودم ، با یک حس ، با واژه پاکی در ذهنم اما حق دوست داشتن ، حق عاشق شدن داشتم لذت عشق را در یک نگاه که تا عمق وجودم نفوذ میکرد درک میکردم اما تنم را هیچوقت نخواستم تسلیم اندیشه های پلید بکنم خود عشق را دوست داشتم... نه گناهش را ... نه آلودگیش را با این کلمه عجیب که میگفتی دوستت دارم !!! نفرین به عشق ... نفرین به کسی که عاشق شدن بلد نیست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:33 توسط تارا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 16:10 توسط تارا |
|
|
دوباره برگشتی و خواستی با من حرف بزنی!!! چه تصور باطلی ... تو یک حس نامطلوب از عشق یک بی مقدار بی ارزش یک هیجان زودگذر ، یک تند باد که زود محو شدی های ، های گریه های بی امانت را در شبهای بیکسی بیاد می آوری؟ بیاد میاوری که چه حقیرانه میگریستی تو کیستی ؟ همانی که حرمت عشق را از بین بردی!! دوباره میخواهی حرف بزنی که چه بشود تو که نامردی ، رذلی ، پشیزی ارزشی نداری تو کیستی ؟ وای که چقدر حقیری... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:27 توسط تارا |
|
|
تورا چه می پندارم ؟ گردبادی ، که گرد وغبارش چشمم را کور کرده بود!! برای لحظه گذرایی بپا خواستی و ، ویرانگری کردی خود محو شدی . حتی نتوانستی جزء ، جزء وجود تکه تکه شده ات را وجود حقیرت را از تنگنای گردباد بیرون بکشی تو کی بودی؟!!! کی میخواستی باشی؟ همان خاکی که ارزش یک جا ماندن و گندیدن هم نداشت چه خوب شد ، تو که میخواستی آتشی درون سینه ای بیفروزی خود در آن آتش سوختی برایت متاسفم ... تاوان بدی را پس دادی . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:4 توسط تارا |
|
|
گناه را در چه میدانستی بگو ؟!! در یک دیدار ...در لمس دو تا دست عاشق ... یا در آغوش کشیدن کسی را که دوستش داشتی؟!! در کدام واژه ؟ واژه گناه به معنای واقعی در افکار تو چه بود؟ در دوستی ساده و پاک و بی ریا و یا نه... این عشق حتما در قاموس تو آلوده به گناه میشد در هماغوشی نه در صداقت و پاکی به من جواب بده ... آیا جز این فکر میکردی؟ حتی اگر زمانی بهم میرسیدیم میخواستی عشقمان آلودهء گناه شود چرا هیچکس نمیتواند در دنیا خود را متقاعد کند ( تن یک زن بستر گناه نیست) بوسه نیست لمس تن نیست عشق در یک نگاه عاشقانه هم میتواند از تمام لذات معنوی برخوردار باشد اما تو ...تصور باطلی از این همه پاکی داشتی . فرار میکردی تا خودت را منزه جلوه دهی تو را میبخشم .. چون با تمام تصورت غلط ذهنییتت یک مرد بودی مردی که خود را عاشق تصور میکرد... اما وقتی که به آن چه که فکر میکرد نرسید بدون خداحتفظی فرار کرد آیا این انسان ارزش فکر کردن دارد ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:49 توسط تارا |
|
|
من در انتخاب آزاد بودم ... برای آزمودن تو مشکلترین راه را انتخاب کردم فکر میکردم در پیوند عشقمان چون من محکم و استوار خواهی بود فکر میکردم اگر با واقعیت ملموثی روبرو شوی فرار نخواهی کرد فکر میکردم : دوست داشتن او پایمردی در عشقت خواهد بود و فکر میکردم : ناجوانمردانه گریز نخواهی زد چه آزمون تلخی !! فرار یک عاشق از حقیقت فکر میکردم : حالا برای تفهیم ... آیا یک عشق واقعی را درک خواهی کرد؟ یا به خیال واهی خودت صدها بار از آن میگریزی و دوباره باز خواهی گشت در آخر همه آن عشق رویایی را که بارها برای داشتنش گریسته بودی خیلی راحت حتی بدون یک عذر خواهی کوچک زیر پا له خواهی کرد آیا واقعیت یک چنین حماسهء ناخوشایندی بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:31 توسط تارا |
|
|
اما !! من آرام و صبورم فقط دلواپس نگرانیهای تو بعد از این نامردی نگران بیقراریهای تو ، گریه های نیمه شبهای تو که آرامش شبهای بعد از تو را از من خواهد گرفت من آرام و صبورم ... چون در این سینه دیگر دلی نیست بخاطرت بطپد چشمی نیست که تمام شب را بیادت بیدار بماند دیگر چشمی نگرانت نیست، برای آرام گرفتنت لحظه ای را بیاد داشته باشد که مبادا غبار غمی بر دلت بنشیند تو کیستی؟ چه بودی ؟ اینقدر بی ارزش ؟ تا چه اندازه که حتی برای لحظه هایی که بخاطرت صبوری کردم ویا برای تمام لحظه های از دست رفته ام اکنون افسوس بخورم دوست داشتن باطلی از عشق که حتی خاطرات به دور انداختنش بوی تعفن در فضای سینه ای که انباشته از پاکی بهار سبز را داشت بپیچد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 4:13 توسط تارا |
|
|
تو چه بودی ؟ یک تصور باطل از عشق؟ یا یک حس نامطلوب از عشق یا یک بی مقداری از عشق یک هیجان زود گذر ... یا یک طوفانی که ویرانی دل ببار آورد های ، های گریه های بی امانت را در ظلمت شبهای بی کسی ات بیاد می آوری؟ بیاد می آوری که چه حقیرانه میگریستی؟ تو کیستی ؟؟؟ همانی که حرمت عشق را از بین بردی و لوث کردی دوباره میخواهی حرف بزنی که چه نامردی ، رذلی ، پشیزی ارزش نداری تو کیستی ؟!!! وای بر تو که چقدر حقیری. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 3:58 توسط تارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 3:12 توسط تارا |
|
|
این منم که زندگی را دوباره به دست گرفتم عشق را پس دادم ، زندگیم پس گرفتم من بازنده نیستم ، چون برای همیشه میخواهم برنده بمانم ... آزاد و بی خیال رها از ذلت عاشق شدن و عاشق بودن . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 3:1 توسط تارا |
|
|
آرامم و آزاد ... صبورم و لبریز از بودن و رهایی ... از شکنجه ای که خودم برای نابودی خودم برای درد بی دردیم برای خودم ساخته بودم چه حس با شکوهی دارد رها شدن از درد از خود کامگی ، از یاسی که همواره مثل خوره در تار و پود تنت ریشه می افکند و خود خبر نداری همیشه عشق نیست ... گاهی وقتا رهایی از عشق هنر است در قالب خود بودن و * و ستایش از دربند نبودن زیباترین احساس را در قلبت میکاری و جوانه خواهد داد . داشتم با دست خودم شادی را از بیهوده بودن بیهوده زیستن نابود میکردم ... و الان چون پرنده ای سبکبال رها از عشقم رهای ، رها و این بهترین راهست . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:53 توسط تارا |
|
|
چقدر زیباست دور شدن از عشق چه باشکوه است لذت دور بودن از معبود... چه دنیایی است ؟ برای رهایی برای گریز از عشق نا امن بودن از دوست داشتن دنیای انسان را به پرتگاه میبرد و من ... درست لبه پرتگاه ایستاده بودم دستهایم رو به آسمان ... برای چیدن ستاره ها و یک به یک لمس کردن در حالیکه تهی از هر عشقی که چون آتشی افروخته تو را بسوی کهکشان میبرد . سکوتی که در تنهایی نغمه دلنشینی از تهی شدن از هر عشق بی فرجامی که میخواست ذره ، ذره قلبت را از بودن از درک کردن ، چون تیر خلاص شکارچی که هدفش پاره کردن است است . و هیچ نیرویی اورا از لذت پاشیده شدن خون قربانیش ارام نمیکند. خودم رها کردم ... رها
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:38 توسط تارا |
|
|
وقتی در یک دقیقه برای من زمان به آخر برسد و زندگی از حرکت بایستد دلم میخواهد فقط در جایی باشم که جز خیال تو و رویای تو چیزی وجود نداشته باشد جایی که برایم بهشت است .... زمان با تو بودن چه دنیای با شکوهی است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:57 توسط تارا |
|
|
تو میروی و من چه غمگینم !!! اگر رفتی و خبری از تو نشد قاصدکها بدنبالت خواهند آمد اگر بر نگردی... سنگینی خیال تو پر ، پروازشان را خواهد شکست اگر بگویی هرگز بسویم باز نخواهی گشت قاصدکها هم بر نمیگردند آنوقت ... در شبی که ابرها ببارند نم ، اشکهای من نیز به روی دستهای تو خواهد نشست من : تنهاترین خواهم شد مثل یک قطره باران ... در بیکران افق زندگی محو میشوم . به خاطر بیار که مبادا قاصدکها از نیامدنت نومید شوند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:49 توسط تارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خسته ام × خسته از این تکرار
از این لحظه های بی عبور ، از این تکراردقایق جانکاه ، از این غروب غم انگیز خون آلود از لبخندهای تلخ و زهر آلود چه سنگی است ، چه سنگین است کشیدن این بار گران بر دوش |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
| پیوندها |
|
stop اندوهی از روی متانت باغ دوست سروش رپ |
|
RSS
|