تو نباشی
همچون نگین الماسی می درخشیدی
نفسم به نفس تو بند بود
نمیدانستم ابر سیاه مهاجم
به عشقمان چنگ خواهد انداخت
و ما را برای همیشه از هم
جدا خواهد ساخت
نفسم تنگ است
میدانم خواهم مرد
تو نباشی میمیرم
همچون نگین الماسی می درخشیدی
نفسم به نفس تو بند بود
نمیدانستم ابر سیاه مهاجم
به عشقمان چنگ خواهد انداخت
و ما را برای همیشه از هم
جدا خواهد ساخت
نفسم تنگ است
میدانم خواهم مرد
تو نباشی میمیرم
وقتی به تو فکر می کنم
قلبم صابرترین می شود
چیزی در وجودم ریشه می کند
ریشه می دواند
ترانه ساز می شود
در سایه ی آن دغدغه های دنیا
به خاکستر مبدل می شود
تمام وجودم به خاکستر مبدل می شود
تمام وجودم لبریز از خیال تو می شود
عشقت مرا به منزلگه آبی احساسم می برد
من چشم می بندم
تا تو قایم شوی
درست مثل بازی های کودکانه
بعد...
من ساعت ها را می شمارم
تا تو بر گردی
بعد روزها را
و سال ها را...
تو پیدا نمی شوی
شاید من اشتباه میکنم
حساب روزها و سال ها را
از یاد برده ام...
دست هایت را به من بسپار
در دلتنگی...
در سکوت...
در ناکامی ...
در فراز و نشیب زندگی دستت را ول نمی کنم
اگر هزار تا سد برای ما در میان باشد
دو بال قرض خواهم کرد
پرواز خوام کرد ...
تو را تا کهکشان همراه خودم خواهم برد
از سرودن شعری
در وصف عشقت
خوشم!
زندگی چه بهشتی میشد!
برای من
همیشه کنارم بودی
آنوقت
همه ی واژه های شعرم
تو می شدی...
امروزم را به نام تو ثبت می کنم
می خواهم تمام عشق دنیا را به پای تو بریزم
می بخشی عزیزم وقتی به اسم تو می رسم
تمام حرف هایی را که در امتداد این دوری باید می زدم
از یادم میرود...
من می مانم و یک دنیا حرف
این جا باز هم سکوت می خواهد حاکم شود
و حرف هایی که....
که از به زبان آوردنش عاجز می مانم
من می مانم تنها باور عشق
و تلخی اندوه نداشتن تو
من می مانم و تنهایی بدون تو
می خواهم کنارم باشی
نگاه جستجو گرم در پی تو به هر سو میدود
و تو را نمی یابد.!!!
افسونم میکنی با نگاهت
نگاهم که بکنی
یارایی این که بر گردم
ندارم...
می ترسم بروی
و من جا بمانم
گاهی نگاهی
به اندازه ی یک نامه
یک کتاب
گویای دوستت دارم هاست
می تواند واژه به واژه
عشق را برایت بیان کند
چشمانم را می بینی؟
حسرت را...افسوس را
غم را ...سکوت را...
چرا رها نمی شوم ؟
راحتم نمی گذارند...
تنهایم نمی گذارند...
می بینید چه دوستان با وفایی دارم!!!
با زیر و بم شعر هایم برایت بافته ام
عزیز من مباد این سرمای لعنتی گزندی
به تو برساند ...
شاید ان جایی که خوابیده ای خوابت عمیق شود
ولی من هنوز گرمای دست هایت را دارم
خیالم را با آن گرم میکنم ...
یادت هست؟!
رویای صبحگاهی ام را هنوز با تو شریک می شوم
یادت که نرفته است؟!
آشیانه ام هنوز با گرمی نفس های توست
شب ها میان خواب چنان دست هایت را محکم می گیرم
مبادا تنهایم بگذاری...
بگو دلت برای تنهایی ام نمی سوزد؟
ایکاش: تمام رویاهایم تو میشدی
ایکاش : دست در دست تو به سرزمین عشق قدم میگذاشتم
ایکاش: برای همیشه دست منو رها نمیکردی
ایکاش : تمام این آرزوها مال من میشد...ایکاش!!1
همین قدر که در قلمرو قلبم حاکم شده ای
همین قدر که در رویاهایم به پرواز درمیایی
همین قدر که خانه ای از مهر برایت ساخته ام
برای یک عمر آرامشم کافیست
پاییز آغاز شد...
هوا بارانی ست...
یبا زیر چتر خیالم
تو را با خودم می برم...
به سوی شهر عشقم...
شاید...
شروعی باشد برای کنار هم ماندن...
برای همیشه...
زیر وبم های عاشقانه های من
همیشه باید مسکوت بمانند
عشقت را با تمام زیبایی اش ترسیم می کنم
چنان زیبا در خیالم نقش می بندی
که حتی نوشته هایم عطر نفس هایت را می گیرند
بوسه هایت برای خداحافظی نگه می دارم
تن من از رعشه های خیال تو در آغوشم
بی تاب می شود...
به تو می رسم ...می رسم هر کجای دنیا که باشی
تو بوی پاییز نمی دهی...
تو بهاری...
بوی عطر گل های اقاقیا را داری..
داری گل میدهی...
مثل عطر نفس هایت...
در قلبم بارور میشوی...
در خاطراتم جان می گیری...
به زندگی پیوندم میدهی...
برای من جاودانه می شوی
پر می شوم از اشتیاق دیدنت
سرودن شعری برای چشمانت
و تو ...
می گریزی از تلاقی
با نگاه های بی قرار من
که می خواهند همه ی وجود تو را
یکباره در دلم جای دهند
تو کی هستی ؟
در هاله ای از ابهامی
من در ازدحام قلبت گم می شوم
تو بهاری ...
تو بهشتی ...
با تو مثل یک ابر
مثل یک مه ...
مثل یک رویا باید حرف زد...
و من ....
هر لحظه می ترسم...
تو را از دست بدهم !!
معادله ی عجیبی دارد این زندگی
هیچ یک از طرفین معادله با هیچ تفکری حل نمی شود
تو مرا از دست میدهی...
و من ... دیوانه وار در هر کوی و برزن به دنبال تو می گردم
کجای این راه را به اشتباه پیموده ایم
این معادله ی سخت و لاینحل گریبانمان را گرفته
نومید نمی شوم ...قسم می خورم
به دنبالت تا آخر دنیا خواهم آمد
منتظرم باش...
برای تمام نومیدی هایم خط بطلانی بکش
برای بغض های فرو خورده ام
برای پاییز زود رسی که در دلم جوانه میزند
برای دلتنگی هایم
برای غروب غم انگیز پاییزی که بیاد آوردنش تنم را میلرزاند
برای جدایی ها و، فاصله ها، انتظارهایم
برای همه ی روزها و شب های تنهاییم
ضربدری بزن و رهایم کن.. از این ظلمت
یادت هم با من بیگانه میشود
یعنی هیچ!!!
من که دقیقه ای ....
از یادت غافل نمی ماندم...
یعنی به آخر خط رسیده ام؟؟
چه تلخی شکننده ای دارد این جدایی!!
باورم نمیشود ...
زمان زیادی نگذشته...
وقتی این جا می نشستم...
فقط هوای نفس تو بود...
قلبم از به یاد آوردنت
لبریز می شد از احساس کنار تو بودن
الان .....
به بالای کوه های پر از درختان سبز
که در میان انبوه مه دارند گم میشوند
نگاه میکنم، انگار از من دور و دورتر می شوی
چه آسان همه چیز دارد تمام میشود...
یادت را هم از من می گیری نمیدانم چرا؟
دلم می خواهد در عمق این آبهای نیلگون
همزمان با تو به آخر خط برسم
مگر قرارمان این نبود....
با سرعت دیوانه واری رانندگی میکنم انگار اگر لحظه ای دیر برسم دنیا به آخر میرسد و من
تو را برای همیشه نخواهم دید ، تویی که تمام زندگی من در انجایی خلاصه میشود که تو انجا ساکنی
همیشه غروبها به دیدنت می ایم فکر میکنم شب که میرسد هر دو احساس تنهایی بیشتری خواهیم کرد
از دور سو سوی چشمان زیبایت را می بینم ، ثانیه ها مثل باد میگذرند و من پریشان با پاهای لرزان
بسویت می ایم ..گاهی انقدر پریشانم که فکر میکنی که سرزنشم میکنی که چرا تنهایت گذاشتم !!!
آخر بی انصاف تو منو تنها گذاشتی و رفتی از من گله میکنی؟ کنار خودت جایی برای من باز کن
میخواهم اینجا بمانم ...روی مزارت نوشتند تو به دیار باقی شتافتی ..اخر این دیار باقی کجاست
چرا به دلخواه کسانی را که میخواهند کنارت بمانند راه را با سنگ های سنگین می بندد !!!
مبادا به کسی دوستش داری به عزیزش برسد...زانوانم یارای کشیدن بدنم را ندارد...
می نشینم نه صدایی هست نه گله ای و نه حکایتی از زندگی پوچ ...سرو بر روی سنگ سردو
سخت میگذارم تا دلم میخواهد فقط اشک می ریزم ...
ایکاش این جاده های غم انگیز هر چه زودتر راهی بسوی کسی با این همه شتاب برای دیدنش امدی
باز میکرد...یا حکمی مینوشت جای تو در همین نزدیکیست شتاب کن .
بر میگشتی
به چشمانم نگاه میکردی
با لحنی که تمام عاشقی از آن پیدا بود
میگفتی دوستت دارم، دوستت دارم
به من میگفتی کنارم میمونی؟
همیشه کنارم میمونی !!!
میدونی چی میشد؟
دنیا مال من میشد
زندگی مال من میشد
آنوقت فریاد میزدم ، بیهوده نبود خواستنت
چی میشد...؟
یکبار دیگر کنار دلتنگی هایم می نشستی
به من میگفتی برای همیشه دوستم خواهی داشت
اونوقت تمام رویاهای من به حقیقت می پیوست
و....تو
مال من میشدی...
و من .....
برای همیشه مال تو !!!!!!!!!
که ازجور تو گلهای خوشرنگشان پژمرد
حوض و ماهی هایش با ستمت مردندو حوض خشکید
منی که هر شب کنار آن حوض با خیال وضویت
به قبله نمازم رو می آوردم ...
دیگر برای قلبم هم ضریدری زدم
کبوترهای خیالم را هم بالشان را چیدم
که دیگر به هوای تو در آن حوالی بال نزنند
تا یاد تو دوباره بر سرم در آن ویرانه آوار نشوند
یادت باشد با من چه کردی؟
از جنس رنگین کمان بعد از باران
از مرواریدهای اشکم به زلالی
قطرات شبنم بعد از بارش باران
از آن سوی هر قطره پاکی عشقم را
ببینی و بدانی صداقت در عشقم
به زلالی هر قطره شبنم
در دامان تو می چکد